<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>لبخندها و گریه های یک طلبه</title>
		<link>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description>اینجا همه چیز تولیدی است به قلم خود خودم و عکس های ذهنم. عکاس خودم،عکسنوشته</description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>سواد رسانه ای یعنی چه؟</title>
			<link>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/سواد-رسانه-ای-یعنی-چه-69</link>
			<pubDate>16:25:00 +0330 دوشنبه، 23 بهمن 1396</pubDate>			<dc:creator>لبخندها وگریه های یک طلبه</dc:creator>
			<category domain="main">علمی</category>			<guid isPermaLink="false">594485@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p id=&quot;yui_3_17_2_1_1518438810531_294&quot;&gt;روشن شدن هر مفهوم، قبل از هر چیزی برای درک صحیح آن مفهوم می تواند کمک کند. سواد رسانه ای مشتکل از دو عبارت است: «سواد» و «رسانه».&lt;br /&gt; برگردیم به دوران کودکی و روزهای اول مدرسه، زمانی که به مدرسه می رفتیم تا «خواندن و نوشتن» را یاد بگیریم و دیگر «بی سواد» نباشیم. در مدرسه ابتدا حروف الفبا را یاد می گرفتیم؛ یعنی نسبت به شکل حروف، صدای آنها و نحوه نوشتن آنها «دانش» پیدا می کردیم. سپس «مهارت» کنار هم گذاشتن حروف و خواندن و هجّی کردن کلمات را یاد می گرفتیم و بعد از مدتی «کاربرد» کلمات در ساختن جمله ها و خواندن و نوشتن متون مختلف را آموختیم و بدین ترتیب «باسواد شدیم»! مجموعه ای از دانش ها در کنار مهارت ها به اضافه کاربردها در کنار هم، ما را با سواد کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رسانه وسیله ای است که فرستنده به کمک آن پیام خود را به گیرنده منتقل می کند. رفته رفته ابزارهای ارتباطی گسترش پیدا کرد و در عصر حاضر با ظهور رسانه های چاپی و الکترونیکی، رسانه های جمعی شکل گرفتند. مهم ترین تفاوت رسانه های امروزی آن است که می توانند پیام های خود را با سرعت زیاد به طیف وسیعی از مخاطبان برسانند.&lt;/p&gt;
&lt;p id=&quot;yui_3_17_2_1_1518438810531_290&quot;&gt;همانطور که سواد خواندن و نوشتن به ما کمک می کند تا بتوانیم انواع جملات ساده و پیچیده را بفهمیم و معناهای متفاوتی از آن ها برداشت کنیم، سواد رسانه ای هم مهارتی است که با یادگیری آن می توانیم انواع رسانه ها و تولیدات رسانه ای را درک، تفسیر و تحلیل کنیم. هر رسانه مجموعه ای از نشانه های خاص خود را دارد که شناخت این نشانه ها در با سواد شدن ما نقش مهمی را ایفا می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/shabakeye_ejtemaei_02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;355&quot; height=&quot;238&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/سواد-رسانه-ای-یعنی-چه-69&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p id="yui_3_17_2_1_1518438810531_294">روشن شدن هر مفهوم، قبل از هر چیزی برای درک صحیح آن مفهوم می تواند کمک کند. سواد رسانه ای مشتکل از دو عبارت است: «سواد» و «رسانه».<br /> برگردیم به دوران کودکی و روزهای اول مدرسه، زمانی که به مدرسه می رفتیم تا «خواندن و نوشتن» را یاد بگیریم و دیگر «بی سواد» نباشیم. در مدرسه ابتدا حروف الفبا را یاد می گرفتیم؛ یعنی نسبت به شکل حروف، صدای آنها و نحوه نوشتن آنها «دانش» پیدا می کردیم. سپس «مهارت» کنار هم گذاشتن حروف و خواندن و هجّی کردن کلمات را یاد می گرفتیم و بعد از مدتی «کاربرد» کلمات در ساختن جمله ها و خواندن و نوشتن متون مختلف را آموختیم و بدین ترتیب «باسواد شدیم»! مجموعه ای از دانش ها در کنار مهارت ها به اضافه کاربردها در کنار هم، ما را با سواد کرد.</p>
<p>رسانه وسیله ای است که فرستنده به کمک آن پیام خود را به گیرنده منتقل می کند. رفته رفته ابزارهای ارتباطی گسترش پیدا کرد و در عصر حاضر با ظهور رسانه های چاپی و الکترونیکی، رسانه های جمعی شکل گرفتند. مهم ترین تفاوت رسانه های امروزی آن است که می توانند پیام های خود را با سرعت زیاد به طیف وسیعی از مخاطبان برسانند.</p>
<p id="yui_3_17_2_1_1518438810531_290">همانطور که سواد خواندن و نوشتن به ما کمک می کند تا بتوانیم انواع جملات ساده و پیچیده را بفهمیم و معناهای متفاوتی از آن ها برداشت کنیم، سواد رسانه ای هم مهارتی است که با یادگیری آن می توانیم انواع رسانه ها و تولیدات رسانه ای را درک، تفسیر و تحلیل کنیم. هر رسانه مجموعه ای از نشانه های خاص خود را دارد که شناخت این نشانه ها در با سواد شدن ما نقش مهمی را ایفا می کند.</p>
<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/shabakeye_ejtemaei_02.jpg" alt="" width="355" height="238" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/سواد-رسانه-ای-یعنی-چه-69">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/سواد-رسانه-ای-یعنی-چه-69#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=594485</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>می خواهم دوباره متولد شوم...</title>
			<link>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/می-خواهم-دوباره-متولد-شوم</link>
			<pubDate>09:29:00 +0330 چهارشنبه، 15 آذر 1396</pubDate>			<dc:creator>لبخندها وگریه های یک طلبه</dc:creator>
			<category domain="main">خاطرات من</category>			<guid isPermaLink="false">568653@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;انگار همین دیروز بود که با بغل دستی ام در گوشی پچ پچ می کردم که ببین فلانی چه مقنعه ی چانه دار خوشرنگی پوشیده!&lt;br /&gt;سال اولی بودیم و بازیگوش، به خصوص وقتی شنیده بودیم که فشردن دست مومن محبت را زیاد می کند، به قدری محکم فشار می دادیم که آخ آخ بچه ها در صف صبحگاهی بلند می شد وبه قدری که شکستن استخوان ها و جا به جا شدن رگ ها در زیر دستانمان احساس می شد&amp;#8230;&lt;br /&gt;انگار همین دیروز بود که دست دوستم را گرفتم و شکایتش را از یک سال بالاتری کردم که ببین!&amp;#8230;بین چطور دوستم تو خونه ی امام زمان (عج)، داره غیبت می کنه!&lt;br /&gt;انگار همین دیروز بود که صدای بچه های کلاس مان در مدرسه می پیچید و سرود امام زمان عج را برای طلیعه حضور آماده می کردند و من از پشت پنجره ی کلاس مان، داد زدم که صبر کنید بچه ها منم بیام&amp;#8230;.و بدو بدو می آمدم داخل کلاس و دوباره صدای بچه ها بلند می شد که اِاِاِ&amp;#8230;. مرصیه سرودمون خراب کردی! &lt;br /&gt;انگار همین دیروز بود که از ضعف وبی حالی هر کدام گوشه ای از سالن افتاده بودیم و چشمانمان با حرکت ستاره های بلورینی که از سقف سالن آویزان بود وبا نخ های زری برای جشن امامت امام زمان عج تزئین کرده بودیم،این طرف و آن طرف می چرخید&amp;#8230;و فاطمه به ما دلداری می داد که نگران نباشید مائده ی آسمانی می آید و همه می زدیم زیر خنده که مائده ی آسمانی کجا؟! وقتی قبلش پیش بینی می کردیم که میخوایم بمونیم برای تزئین و چیزی با خودمون نمیاریم همین میشه&amp;#8230;و بعد یکدفعه مائده ی آسمانی از طبقه ی بالا توسط بچه های خوابگاه بر ما نازل می شود :-? و تا لقمه ی آخر را، از مائده ی آسمانی می گوییم و می خندیم وشکر می گوییم&amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1.خدایا می خواهم دوباره متولد شوم تا دوباره حوزه را انتخاب کنم، تا دوباره پرده ی سبز در ورودی اش را کنار بزنم وبا احترام دست برسینه، خم شوم و به امام زمانم سلام بدهم&amp;#8230;تا دوباره در ودیوارش را بو کنم، لمس کنم، در آغوش بگیرم&amp;#8230;تا دوباره به صندلی اش تکیه دهم و همینطور که کتاب را ورق میزنم به امام زمانم فکر کنم و بعد آنطرف کلاس استاد با سرانگشتش محکم بر روی میز بکوبد وبگوید مرصیه حواست کجاست؟!&lt;br /&gt;خدایا مرا حواس پرت امام زمانم (عج) کن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2.خدایا به من همچنان قوه و شرح صدری بده تا توفیق دوباره ی شرکت در مجالس بانوان همسایه داشته باشم و زنان ودختران جامعه ام را از مسائل روز با خبر کنم؛&lt;br /&gt;استاد قرائتی می فرمایند:از خدا اخلاص بخواهید، ولی به وسوسه این که اخلاص ندارم دست از تبلیغ برندارید چون بعضی از کارها ولو اخلاص هم نباشد انجام دادنش مفید است منتهی با اخلاص اثرش بیشتر می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3.خدایا چنانچه به هر دلیلی نتوانستم از روش نوین موفق چهره به چهره، دینم را تبلیغ کنم این توفیق را به من بده پیامم را از طریق محیط امن و نجیب کوثربلاگ، به مردم جهان برسانم. که می ارزد به یک لبخند رضایت مهدی فاطمه (عجل لله تعالی فرجه الشریف)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/11287792_365210787014103_1312897503_n_1_-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;316&quot; height=&quot;316&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/می-خواهم-دوباره-متولد-شوم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><br />انگار همین دیروز بود که با بغل دستی ام در گوشی پچ پچ می کردم که ببین فلانی چه مقنعه ی چانه دار خوشرنگی پوشیده!<br />سال اولی بودیم و بازیگوش، به خصوص وقتی شنیده بودیم که فشردن دست مومن محبت را زیاد می کند، به قدری محکم فشار می دادیم که آخ آخ بچه ها در صف صبحگاهی بلند می شد وبه قدری که شکستن استخوان ها و جا به جا شدن رگ ها در زیر دستانمان احساس می شد&#8230;<br />انگار همین دیروز بود که دست دوستم را گرفتم و شکایتش را از یک سال بالاتری کردم که ببین!&#8230;بین چطور دوستم تو خونه ی امام زمان (عج)، داره غیبت می کنه!<br />انگار همین دیروز بود که صدای بچه های کلاس مان در مدرسه می پیچید و سرود امام زمان عج را برای طلیعه حضور آماده می کردند و من از پشت پنجره ی کلاس مان، داد زدم که صبر کنید بچه ها منم بیام&#8230;.و بدو بدو می آمدم داخل کلاس و دوباره صدای بچه ها بلند می شد که اِاِاِ&#8230;. مرصیه سرودمون خراب کردی! <br />انگار همین دیروز بود که از ضعف وبی حالی هر کدام گوشه ای از سالن افتاده بودیم و چشمانمان با حرکت ستاره های بلورینی که از سقف سالن آویزان بود وبا نخ های زری برای جشن امامت امام زمان عج تزئین کرده بودیم،این طرف و آن طرف می چرخید&#8230;و فاطمه به ما دلداری می داد که نگران نباشید مائده ی آسمانی می آید و همه می زدیم زیر خنده که مائده ی آسمانی کجا؟! وقتی قبلش پیش بینی می کردیم که میخوایم بمونیم برای تزئین و چیزی با خودمون نمیاریم همین میشه&#8230;و بعد یکدفعه مائده ی آسمانی از طبقه ی بالا توسط بچه های خوابگاه بر ما نازل می شود :-? و تا لقمه ی آخر را، از مائده ی آسمانی می گوییم و می خندیم وشکر می گوییم&#8230;.</p>
<p>1.خدایا می خواهم دوباره متولد شوم تا دوباره حوزه را انتخاب کنم، تا دوباره پرده ی سبز در ورودی اش را کنار بزنم وبا احترام دست برسینه، خم شوم و به امام زمانم سلام بدهم&#8230;تا دوباره در ودیوارش را بو کنم، لمس کنم، در آغوش بگیرم&#8230;تا دوباره به صندلی اش تکیه دهم و همینطور که کتاب را ورق میزنم به امام زمانم فکر کنم و بعد آنطرف کلاس استاد با سرانگشتش محکم بر روی میز بکوبد وبگوید مرصیه حواست کجاست؟!<br />خدایا مرا حواس پرت امام زمانم (عج) کن!</p>
<p>2.خدایا به من همچنان قوه و شرح صدری بده تا توفیق دوباره ی شرکت در مجالس بانوان همسایه داشته باشم و زنان ودختران جامعه ام را از مسائل روز با خبر کنم؛<br />استاد قرائتی می فرمایند:از خدا اخلاص بخواهید، ولی به وسوسه این که اخلاص ندارم دست از تبلیغ برندارید چون بعضی از کارها ولو اخلاص هم نباشد انجام دادنش مفید است منتهی با اخلاص اثرش بیشتر می شود.</p>
<p>3.خدایا چنانچه به هر دلیلی نتوانستم از روش نوین موفق چهره به چهره، دینم را تبلیغ کنم این توفیق را به من بده پیامم را از طریق محیط امن و نجیب کوثربلاگ، به مردم جهان برسانم. که می ارزد به یک لبخند رضایت مهدی فاطمه (عجل لله تعالی فرجه الشریف)</p>
<p> </p>
<p style="text-align: center;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/11287792_365210787014103_1312897503_n_1_-1.jpg" alt="" width="316" height="316" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/می-خواهم-دوباره-متولد-شوم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/می-خواهم-دوباره-متولد-شوم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=568653</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>Ashura Girls</title>
			<link>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/ashura-girl</link>
			<pubDate>03:30:00 +0330 یکشنبه، 16 مهر 1396</pubDate>			<dc:creator>لبخندها وگریه های یک طلبه</dc:creator>
			<category domain="main">علمی</category>			<guid isPermaLink="false">539334@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;font-grey-cascade&quot;&gt;When l studied about the role of women in Ashura and later, I asked myself :&quot;what I have done? Am I less than the women in Ashura? &lt;br /&gt;Then in the sixth of Moharram, I decided to do something for my religion&lt;br /&gt;and Imam Hossain (A.s), to introduce him to people.&lt;br /&gt;Then my heart became calm when I saw myself Among the women in my neighborhood&lt;br /&gt;in abbasia Husseinieh with a white paper note in my hand.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/k_pic_ba641c6f-c61b-4dda-a3c6-240e74f82353.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;251&quot; /&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/ashura-girl&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: left;"> </p>
<p style="text-align: left;"><span class="font-grey-cascade">When l studied about the role of women in Ashura and later, I asked myself :"what I have done? Am I less than the women in Ashura? <br />Then in the sixth of Moharram, I decided to do something for my religion<br />and Imam Hossain (A.s), to introduce him to people.<br />Then my heart became calm when I saw myself Among the women in my neighborhood<br />in abbasia Husseinieh with a white paper note in my hand.</span></p>
<p style="text-align: left;"> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/k_pic_ba641c6f-c61b-4dda-a3c6-240e74f82353.jpg" alt="" width="320" height="251" /> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/ashura-girl">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/ashura-girl#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=539334</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ردی از غربت بقیع</title>
			<link>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/ردی-از-بقیع</link>
			<pubDate>19:22:00 +0430 یکشنبه، 1 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>لبخندها وگریه های یک طلبه</dc:creator>
			<category domain="main">خاطرات من</category>			<guid isPermaLink="false">508140@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;font-grey-cascade&quot;&gt;&lt;br /&gt;آفتاب تا نزدیک خط افق پایین آمده بود، پارچه ی مشکی نخ نما شده ی عمو ساعت سازِ محله، کنارِ مغازه اش، از دور نمایان بود، قفل بزرگی بر روی در مغازه اش انداخته بود، گویی که ساعت هایش را بر روی حالِ دلش تنظیم کرده بودورفته بود، صورتم را هاله ای از غم پوشاند، امروز شهادت رئیس مذهب تشیع، امام جعفرصادق علیه السلام بود، مدتی را به پارچه ی سیاهی که عمو ساعت ساز با چند مسمار بروی دیوار مغازه اش نصب کرده بود خیره شدم، دقیق تر که می شدم می توانستم در لابه لای تار وپودش ردی از غربت بقیع بگیرم&amp;#8230;&lt;br /&gt;با نسیمی که پارچه را تکان می داد به خود آمدم، قطره اشکی که تا روی گونه ام پایین آمده بود با انگشتانم پاک کردم، نفس م به شماره افتاده بود، کلید را درقفل در چرخاندم، دلم برای کف دست هایی پر از آب وضو تنگ شده بود، پیراهن مشکی ام را به تن کردم، رطوبت آب وضو هنوز به صورتم مانده بود، کتاب دعا را از روی طاقچه برداشتم وروی کاناپه ی قرمز رنگِ جلوی تلویزیون نشستم&amp;#8230;.دراین مناجات عارفانه، لبهایم تکانِ ریزی می خورد ومردمک چشم هایم دائم در چپ وراست درحال نوسان بود&amp;#8230;بغض خیس خورده ام از دلتنگی ترک برداشته بود وبا صدای اذان از ماذنه های مسجد رها شد..&lt;br /&gt;وحالا دلم، بقیعی می خواست پر از ضریح در پارچه های مشکی عمو ساعت ساز&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;http://uupload.ir/files/rvtl_thumb_hammihan-2015211202856101661457854292.3783.jpg&quot; alt=&quot;http://uupload.ir/files/rvtl_thumb_hammihan-2015211202856101661457854292.3783.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/ردی-از-بقیع&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p><span class="font-grey-cascade"><br />آفتاب تا نزدیک خط افق پایین آمده بود، پارچه ی مشکی نخ نما شده ی عمو ساعت سازِ محله، کنارِ مغازه اش، از دور نمایان بود، قفل بزرگی بر روی در مغازه اش انداخته بود، گویی که ساعت هایش را بر روی حالِ دلش تنظیم کرده بودورفته بود، صورتم را هاله ای از غم پوشاند، امروز شهادت رئیس مذهب تشیع، امام جعفرصادق علیه السلام بود، مدتی را به پارچه ی سیاهی که عمو ساعت ساز با چند مسمار بروی دیوار مغازه اش نصب کرده بود خیره شدم، دقیق تر که می شدم می توانستم در لابه لای تار وپودش ردی از غربت بقیع بگیرم&#8230;<br />با نسیمی که پارچه را تکان می داد به خود آمدم، قطره اشکی که تا روی گونه ام پایین آمده بود با انگشتانم پاک کردم، نفس م به شماره افتاده بود، کلید را درقفل در چرخاندم، دلم برای کف دست هایی پر از آب وضو تنگ شده بود، پیراهن مشکی ام را به تن کردم، رطوبت آب وضو هنوز به صورتم مانده بود، کتاب دعا را از روی طاقچه برداشتم وروی کاناپه ی قرمز رنگِ جلوی تلویزیون نشستم&#8230;.دراین مناجات عارفانه، لبهایم تکانِ ریزی می خورد ومردمک چشم هایم دائم در چپ وراست درحال نوسان بود&#8230;بغض خیس خورده ام از دلتنگی ترک برداشته بود وبا صدای اذان از ماذنه های مسجد رها شد..<br />وحالا دلم، بقیعی می خواست پر از ضریح در پارچه های مشکی عمو ساعت ساز&#8230;</span></p>
<p> </p>
<p style="text-align: center;"> <img src="http://uupload.ir/files/rvtl_thumb_hammihan-2015211202856101661457854292.3783.jpg" alt="http://uupload.ir/files/rvtl_thumb_hammihan-2015211202856101661457854292.3783.jpg" /></p>
</div>
<p style="text-align: center;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/ردی-از-بقیع">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/ردی-از-بقیع#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=508140</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اتوبوس شماره ی یک</title>
			<link>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/اتوبوس-شماره-ی-یک</link>
			<pubDate>23:52:00 +0430 یکشنبه، 14 خرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>لبخندها وگریه های یک طلبه</dc:creator>
			<category domain="main">خاطرات من</category>			<guid isPermaLink="false">490693@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;font-grey-cascade&quot;&gt;باید نقاب بی تفاوتی را از چهره ام برمی کندم &amp;#8230;خم شدم، بند کفشم را محکم کردم وسوار اتوبوس شماره ی یک شدم&amp;#8230;&lt;br /&gt;تکیه دادم به صندلی اتوبوس وبه پرده ی حریری که عکس گل ترمه رویش نقاشی شده بود خیره شدم، بچه ها یکی یکی سوار می شدند، صندلی ها پرشده بود وماشین آماده ی حرکت،یکی ازدانش آموزان که با بغل دستی اش درگوشی نجوا می کرد صورتش را به طرفم سوق داد وگفت: ببخشید شما هم دانش آموزید؟ کدوم مدرسه هستید؟ سرفه ی کوتاهی کردم و لبخند زدم، آن طرف اتوبوس معلم گلویش را صاف کرد وبا صدای مهربان، بلند گفت: بچه ها ایشون به عنوان مبلغ همراه ما هستند اگر سوال شرعی وعقیدتی دارید می تونید ازایشون بپرسید&amp;#8230;&lt;br /&gt;دستم را زیر چانه گذاشتم وبا دست دیگرم شروع به نوشتن کردم، بعد از توزیع دل نوشته هایم میان دانش آموزان، زهرا آمد کنارم نشست، چهره ی مهربان ودلنشینی داشت، دست هایش را از پشت، دور کمرم گذاشت وبا صدای گرم ولطیفش گفت: ببخشید کنجکاو شدم شما نویسنده هستید؟ فکر می کردم طلبه ها فقط احکام می خونن! پاهایم را کنارهم جفت کردم ودرحالی که لبخند برلب داشتم برای مدت کوتاهی به دکمه های مانتواش خیره شدم و سکوت کردم، زهرا که احساس کرد جوابش را کامل نگرفته با شوق وصف ناپذیری ادامه داد من هم رمان می نویسم از 13سالگی شروع کردم ویک رمان 700صفحه ای رو تموم کردم اما چون سنم کم بود هیچ کدوم از ناشرا قبول نکرد که رمانم رو به اسم خودم چاپ کنه&amp;#8230;. ومن با حوصله ودقت به حرف هایش گوش می دادم، به شلمچه که رسیدیم، ناگهان خنده از لبان زهرا محو شد ودیگر به صحبت هایش ادامه نداد، به پنجره ی اتوبوس خیره شد وچیزی را زیر لب زمزمه می کرد&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;font-grey-cascade&quot;&gt;ومن محو تماشای زهرا وچادرک مشکی زیبایش شده بودم، خدای من یعنی زهرا الان چه می گوید؟ متوجه من که شد سرش را پایین انداخت و اشک از گوشه ی چشمش چکید، درحالی که اشکش را پاک می کرد خنده ی کوتاه وبی جانی زدوگفت: من برای شهدا هم می نویسم&amp;#8230;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;thewire_addons&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;thumbnails&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;col-md-12&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a class=&quot;elgg-lightbox-image&quot; href=&quot;https://kowsarnet.whc.ir/photos/thumbnail/8007652/master/&quot; rel=&quot;whc_tidypic_link8007651&quot;&gt;&lt;img class=&quot;elgg-photo img-responsive &quot; style=&quot;margin: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarnet.whc.ir/photos/thumbnail/8007652/master/Chafiee1%D8%AF.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;229&quot; height=&quot;352&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/اتوبوس-شماره-ی-یک&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><span class="font-grey-cascade">باید نقاب بی تفاوتی را از چهره ام برمی کندم &#8230;خم شدم، بند کفشم را محکم کردم وسوار اتوبوس شماره ی یک شدم&#8230;<br />تکیه دادم به صندلی اتوبوس وبه پرده ی حریری که عکس گل ترمه رویش نقاشی شده بود خیره شدم، بچه ها یکی یکی سوار می شدند، صندلی ها پرشده بود وماشین آماده ی حرکت،یکی ازدانش آموزان که با بغل دستی اش درگوشی نجوا می کرد صورتش را به طرفم سوق داد وگفت: ببخشید شما هم دانش آموزید؟ کدوم مدرسه هستید؟ سرفه ی کوتاهی کردم و لبخند زدم، آن طرف اتوبوس معلم گلویش را صاف کرد وبا صدای مهربان، بلند گفت: بچه ها ایشون به عنوان مبلغ همراه ما هستند اگر سوال شرعی وعقیدتی دارید می تونید ازایشون بپرسید&#8230;<br />دستم را زیر چانه گذاشتم وبا دست دیگرم شروع به نوشتن کردم، بعد از توزیع دل نوشته هایم میان دانش آموزان، زهرا آمد کنارم نشست، چهره ی مهربان ودلنشینی داشت، دست هایش را از پشت، دور کمرم گذاشت وبا صدای گرم ولطیفش گفت: ببخشید کنجکاو شدم شما نویسنده هستید؟ فکر می کردم طلبه ها فقط احکام می خونن! پاهایم را کنارهم جفت کردم ودرحالی که لبخند برلب داشتم برای مدت کوتاهی به دکمه های مانتواش خیره شدم و سکوت کردم، زهرا که احساس کرد جوابش را کامل نگرفته با شوق وصف ناپذیری ادامه داد من هم رمان می نویسم از 13سالگی شروع کردم ویک رمان 700صفحه ای رو تموم کردم اما چون سنم کم بود هیچ کدوم از ناشرا قبول نکرد که رمانم رو به اسم خودم چاپ کنه&#8230;. ومن با حوصله ودقت به حرف هایش گوش می دادم، به شلمچه که رسیدیم، ناگهان خنده از لبان زهرا محو شد ودیگر به صحبت هایش ادامه نداد، به پنجره ی اتوبوس خیره شد وچیزی را زیر لب زمزمه می کرد&#8230;</span></p>
<p><span class="font-grey-cascade">ومن محو تماشای زهرا وچادرک مشکی زیبایش شده بودم، خدای من یعنی زهرا الان چه می گوید؟ متوجه من که شد سرش را پایین انداخت و اشک از گوشه ی چشمش چکید، درحالی که اشکش را پاک می کرد خنده ی کوتاه وبی جانی زدوگفت: من برای شهدا هم می نویسم&#8230;<br /></span></p>
<p> </p>
<div class="thewire_addons">
<div class="thumbnails">
<div class="col-md-12" style="text-align: center;"><a class="elgg-lightbox-image" href="https://kowsarnet.whc.ir/photos/thumbnail/8007652/master/" rel="whc_tidypic_link8007651"><img class="elgg-photo img-responsive " style="margin: auto;" src="https://kowsarnet.whc.ir/photos/thumbnail/8007652/master/Chafiee1%D8%AF.jpg" alt="" width="229" height="352" /></a></div>
</div><br />
</div><div class="item_footer"><p><small><a href="https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/اتوبوس-شماره-ی-یک">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/اتوبوس-شماره-ی-یک#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=490693</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بابا ومامان</title>
			<link>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/بابا-ومامان</link>
			<pubDate>19:27:00 +0430 دوشنبه، 28 فروردین 1396</pubDate>			<dc:creator>لبخندها وگریه های یک طلبه</dc:creator>
			<category domain="main">خاطرات من</category>			<guid isPermaLink="false">466910@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;دو روز بعد بابا ،مامان متولد شد و دو تا نو گل زیبا و عاشق در یک ماه شکوفا شد &amp;#8230;&lt;br /&gt;پدر عاشق مادر است &amp;#8230;&lt;br /&gt;هر روز سفره ی صبحانه که پهن می شود گویی سفره ی عقد پدر و مادرم گسترانیده می شد &amp;#8230;دو فنجان این طرف و آن طرف سفره چیده می شود درست به مثابه ی دو شمعدانی که روشنایی شان را از گرمای وجود این دو نفر گرفته باشند !&amp;#8230;با بخار چای داغ ،خاطرات 33 سال زندگی عاشقانه شان را مرور می کنند و از تکرارش لذت می برند &amp;#8230;&lt;br /&gt;از خواستگاری و آشنایی شان که می گویند گونه هایشان سرخ می شود و قهقهه ای نمکین بر لبهایشان نقش می بندد ، گویی که عاقد آمده تا برای بار دوم از آن ها بله بگیرد !&lt;br /&gt;کره و مربای سفره هم حلاوت کلام شان را بیشتر می کند &amp;#8230;&lt;br /&gt;ومن در خیالم بالای سرشان قند می سایم و خواهرم قند توی دلش آب می شود و اینگونه به تماشای نگاه ملیح پدر و مادر می نشینیم .&lt;/div&gt;
&lt;div&gt; &lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;margin-right: auto; margin-left: auto; display: block;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/p466910/143ef348-f6df-4c88-a096-8345667a8206-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;163&quot; height=&quot;152&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/بابا-ومامان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<div>دو روز بعد بابا ،مامان متولد شد و دو تا نو گل زیبا و عاشق در یک ماه شکوفا شد &#8230;<br />پدر عاشق مادر است &#8230;<br />هر روز سفره ی صبحانه که پهن می شود گویی سفره ی عقد پدر و مادرم گسترانیده می شد &#8230;دو فنجان این طرف و آن طرف سفره چیده می شود درست به مثابه ی دو شمعدانی که روشنایی شان را از گرمای وجود این دو نفر گرفته باشند !&#8230;با بخار چای داغ ،خاطرات 33 سال زندگی عاشقانه شان را مرور می کنند و از تکرارش لذت می برند &#8230;<br />از خواستگاری و آشنایی شان که می گویند گونه هایشان سرخ می شود و قهقهه ای نمکین بر لبهایشان نقش می بندد ، گویی که عاقد آمده تا برای بار دوم از آن ها بله بگیرد !<br />کره و مربای سفره هم حلاوت کلام شان را بیشتر می کند &#8230;<br />ومن در خیالم بالای سرشان قند می سایم و خواهرم قند توی دلش آب می شود و اینگونه به تماشای نگاه ملیح پدر و مادر می نشینیم .</div>
<div> </div>
<p><img style="margin-right: auto; margin-left: auto; display: block;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/p466910/143ef348-f6df-4c88-a096-8345667a8206-1.jpg" alt="" width="163" height="152" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/بابا-ومامان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/بابا-ومامان#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=466910</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>چادرم</title>
			<link>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/چادرم-20</link>
			<pubDate>17:31:00 +0430 جمعه، 4 فروردین 1396</pubDate>			<dc:creator>لبخندها وگریه های یک طلبه</dc:creator>
			<category domain="main">خاطرات من</category>			<guid isPermaLink="false">455037@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می روم از این شهر &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می روم چادرم را به سین سبزه ها گره بزنم &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید همبازی باد که شدند،مردم شهر بشنوند عطر چادرم را &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;margin-right: auto; margin-left: auto; display: block;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/k_pic_2b29e5d8-1736-4135-ab35-e2bb0b5d3aeb-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;341&quot; height=&quot;455&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/چادرم-20&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>می روم از این شهر &#8230;</p>
<p>می روم چادرم را به سین سبزه ها گره بزنم &#8230;</p>
<p>شاید همبازی باد که شدند،مردم شهر بشنوند عطر چادرم را &#8230;</p>
<p> </p>
<p><img style="margin-right: auto; margin-left: auto; display: block;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/quick-uploads/k_pic_2b29e5d8-1736-4135-ab35-e2bb0b5d3aeb-1.jpg" alt="" width="341" height="455" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/چادرم-20">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/چادرم-20#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=455037</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رنگ خدا...</title>
			<link>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/رنگ-خدا-11</link>
			<pubDate>23:05:00 +0330 چهارشنبه، 18 اسفند 1395</pubDate>			<dc:creator>لبخندها وگریه های یک طلبه</dc:creator>
			<category domain="main">خاطرات من</category>			<guid isPermaLink="false">347562@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قلق شلمچه در خاکریزهایش است&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاکریزش را که بالا بروی آسمانش را فتح خواهی کرد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنجره هایش باز می شود و رنگ خدا می پاشد برتو&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنگاه تا خدا هست می توانی زیرچادرت مچاله شوی&amp;#8230;به خاکش چنگ بزنی&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشک بریزی وشهید بشوی&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;margin-right: auto; margin-left: auto; display: block;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/11374519_653147551451435_749608865_n.jpg?mtime=1477465079&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;350&quot; height=&quot;273&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/رنگ-خدا-11&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>قلق شلمچه در خاکریزهایش است&#8230;</p>
<p>خاکریزش را که بالا بروی آسمانش را فتح خواهی کرد&#8230;</p>
<p>پنجره هایش باز می شود و رنگ خدا می پاشد برتو&#8230;</p>
<p>آنگاه تا خدا هست می توانی زیرچادرت مچاله شوی&#8230;به خاکش چنگ بزنی&#8230;</p>
<p>اشک بریزی وشهید بشوی&#8230;</p>
<p> </p>
<p><img style="margin-right: auto; margin-left: auto; display: block;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/khomeyniyedovom/11374519_653147551451435_749608865_n.jpg?mtime=1477465079" alt="" width="350" height="273" /></p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/رنگ-خدا-11">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/رنگ-خدا-11#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://khomeyniyedovom.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=347562</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
