استاداسامی همه ی طلاب را خواندند، صلوات فرستادیم وحرکت کردیم ….سرعت راننده آنقدر زیاد بودکه یکدفعه دیدیم تو شاهرودیم،
ازماشین پیاده شدیم ..استراحت کردیم.. غذا درست کردیم و..دیگه باید راننده میومد..ماهم وسایلارو جمع کردیم ومنتظرراننده شدیم.. جای
شما سبز،انگورای شاهرود خیلی خوشمزه بودن، بزرگ وشیرین وآبدار…یک ساعتی طول کشید ولی از راننده خبری نشد..اذان مغرب به
گوش می رسید..بچه ها یکی یکی وضو گرفتن ونمازخوندن.. نوبت من ومهدیه وفاطمه شد وضوگرفتیم ورفتیم توفضای سبز،پشت درختی
نمازخوندیم جای شما سبز،کلی با خدا حرف زدیم.. آخیش عجب نمازی بود..همینطور که با حالت تجافی داشتیم جانمازمون رو جمع می
کردیم، اطرافمونو نگاه کردیم دیدیم کسی نیست سه نفری با اون حالت( تجافی) بلند شدیم ..نمی دونستیم چیکارکنیم ..خیلی ترسیده
بودیم ..اِاِاِ چرا کسی نیست؟بچه ها کو؟ وای مگه میشه! بله ما جاموندیم.. ماشین حرکت کرده بود…اشک تو چشامون جمع شده
بود..حالا چیکارکنیم؟تواین شهربزرگ جایی نداریم که بریم!!پولامون اگه تمام شداونوقت چی؟.. همینجورکه داشتیم فکرای عجیب وغریب
می کردیم یه لحظه سرمونو برگردوندیم دیدیم ماشین چندمتری ایستاده بچه ها هم از دست وسروتمام اعضا وجوارح کمک گرفته بودندکه
بگن ما اینجاییم..بیاین سوارشین…ماهم ازترس اینکه نکنه ماشین حرکت کنه کفش به دست،تمام مسیرو پیاده رفتیم..
نظر از: فانوس [عضو]

نظر از: صداقت...! [عضو]
نظر از: نرجس خاتون(س) شاهین شهر [عضو]

ده شب چراغانی بود یکسر زمین و آسمان
گویا که ماه دیگری تابیده در کون و مکان
بانگ طرب از درگه خلاق سرمدی آمده
هنگام شور و شادی آل محمد (ص) آمده
دهه کرامت ، میلاد دو ماه تابان ولایت بر همه دوستداران و عاشقان خاندان ولایت مبارک باد.
نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو]
فرم در حال بارگذاری ...
بمناسبت روز مباهله
روز مباهله فرا رسید.
تلاطم مهیبِ شک و تردید، آرامش پوشالی قلب هایشان را درهم کوبیده بود. آرزو می کردند تو را با گروهی از یاران و سربازانت ببینند تا اینکه با خاندان سراسر نورت به میدان مباهله قدم بگذاری.
ولی تو آمدی؛
با دنیایی که محو تماشای جمال و هیبت خاندان پاک و روحانی ات شده بود. قلب زمان از استواری گام های علی علیه السلام به تپش افتاد و گل های یاس، به تماشای فاطمه علیهاالسلام عطرافشان شدند.
دست در دانه اهل آسمان، حسن علیه السلام ، را در دستان مهربانت داشتی و جگرگوشه ات حسین علیه السلام را عاشقانه به سینه چسبانده بودی. زمین بر آسمان فخر می فروخت که بر پشت او گام می نهید و آسمان از دیدن آن همه شکوه و وقار، به وجد آمده بود. باد، عظمت ایمانتان را در گوش هزار سرو آزاد نجوا کرد و یک دشت شقایق، شیفته پاکی نگاهتان شد… .
و نجران، به حقانیت این خاندان، اعتراف کرد.