شب پرازاسترس امتحان فرا رسید.. تا نیمه های شب بیداربودم، اما حساسیت پدر به روشنایی هنگام خواب باعث شد که من هم خاموش کنم وادامه را بگذارم برای صبح…بلاخره صبح شد … من به صداهای اطراف خیلی حساس بودم وکافی بود کمترین صدایی بشنوم آنوقت تمرکزم را ازدست می دهم ودیگر درس را یاد نمی گیرم..به همین دلیل صبح ها را بیشتردوست داشتم، چون پرازسکوت وآرامش بود…ومن می توانستم با آرامش خاصی درس ها را مرور کنم…آخیش چه سکوتی!!…ازاین سکوت استفاده کردم وتند تند درس ها را مرور کردم..
ناگهان جیرجیرکی که درحیاطمان بود شروع کرد به آوازخواندن..بدون هیچ توقفی!
ومن هرلحظه حساس تر…وای خدای من !حالا چه جوری درس بخونم…او آواز می خواند ومن اشک می ریختم…….پدرم متوجه گریه ی من شدوگفت:بابا چرا گریه می کنی؟ گفتم:صدای جیرجیرک نمیزاره که درس بخونم…پدرم خندیدوگفت: اینقدر حساس نشوبابا! اینجوری داری به خودت تلقین می کنی.. اهمیت نده به صداش…
اما من همچنان اشک می ریختم چون واقعا نمی توانستم با صدای جیرجیرک درسم را بخوانم…پدرم دید مسئله جدی است گفت: تا برم سراغ این جیرجیرک.. میخوام ببینم چرا نمیزاره دخترم درسشو بخونه؟!.. .اما جالب اینجا بود که هیچ اثری از جیرجیرک نبود فقط صدایش شنیده می شد..
من هم که دیدم فایده ای ندارد، با ناراحتی رفتم که امتحان بدهم..بعدکه برگشتم پدرم گفت:بابا ازوقتی که رفتی جیرجیرکم دیگه آوازنخوند..
من
پدر
جیرجیرک
نظر از: مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر [عضو]

فرم در حال بارگذاری ...
خاطره ی جالبی بود!
یا رب
دوست هم فکر من از حضور شما در وبلاگمان خوشحال می شویم
__________
سلام علیکم
متشکرم.