موضوع: "خاطرات من"
ازنظرمردم شهرما،طلبه (چه ترم اول حوزه باشد وچه سال آخرحوزه را گذارانده باشد)؛یعنی رساله ی علمیه ی 14مرجع..به عبارت
دیگریعنی طلبه باید به تمام سوالات شرعی مردم باتسلط کامل وبدون کمک گرفتن ازمنبعی، پاسخ دهد..همسایه های دور ونزدیکمان هم
یکی یکی می شنیدندکه مرضیه خانم طلبه شده است وکم کم مراجعه کنندگان زیاد می شدند..خانه ی ما شده بود مرکزپاسخگویی به
سوالات دینی ومن هم که سال های اولم بود وبا یکی دوکتاب احکامی که خوانده بودم فکرمی کردم به مقام اجتهاد رسیدم
،یک جورایی
می خواستم نشان دهم که بله من هم با مراجع تقلید هیچ فرقی ندارم وبا جرأت حکم صادر می کردم:خب حکمش چیزمیشه….حکمش
چیزه دیگه…حکمش اینه که روزه صحیحه واصلا باطل نشده…و قلبم تند تند می زد که نکند حکمی که دادم اشتباه باشد…هنوزخداحافظی
نکرده سریع با استادم تماس می گرفتم وحکم مسئله را ازایشان می پرسیدم وبهترین روز زندگی من زمانی بود که متوجه می شدم
حکمی که دادم درست بوده .. پیش نیامده بود که جوابی را اشتباه داده باشم .. وهمین سوالات مردم بود که مرا وادار می کرد بیشتر
مطالعه کنم تا جایی که رشته ی تخصصی من شد؛فقه واصول..
درمسیرخانه تا حوزه ،نمی دانم چه شد! احساس کردم بغضی کهنه در گلویم است که یا باید می ترکید ویا پنهان می شد…حالم عجیب
مبهم بود..درصف صبحگاه همه بودند ولی انگارهیچ کس نبود..بچه ها یکی یکی مطالبی را که آماده کرده بودند اجرا می کردند..ومن بغض
هایم را یکی یکی قورت می دادم..تکیه دادم به صندلی که کنارم بود وچشمانم را بستم…فاطمه مثل همیشه مطلب امام زمانی اش آماده
بود..این بار از نیامدنش می گفت: مهدی جان! پس توکی می آیی! وانگار که بهانه داده باشند دست دلم… بغضم رها شد…وچشمانم
ازخداخواسته باران گرفت..ومن تازه فهمیدم چه برسر دلم آمده است..دلم مهدی می خواست! دلم امامم را می خواست!..آمدم کنار باغچه ی
حیاط حوزمان وزار زار گریه کردم.. با گل نرگسم کلی درد دل کردم ..او با لبخندش به من گقت: مهدی فاطمه(عج) می آید…
روزی که ما را برای جشنواره دعوت کردندهیچوقت فراموش نمیکنم
من وچندتا از دوستام تومسابقه ی قرآنی امتیازکسب کردیم ومارا دعوت کردن قم،رسیدیم خوابگاه،مسئول خوابگاه مشخصاتمون رو تو
دفتری که روبه روشون بود نوشتند، وارد شدیم وگوشه ای رو برای استراحت انتخاب کردیم..ازجاهای مختلف
اومده بودن..تهران..اصفهان..یزد..ماهم که خوزستان و..،بعدازاستراحت، گفتن آماده شیدمیخوایم شمارو ببریم حرم..السلام علیک یا فاطمه
المعصومه(سلام الله علیها)زیارت کردیم دوباره برگشتیم خوابگاه، روزبعد مراسم برگزارشد، تلاوت قرآن ،وسخنرانی حجه الاسلام
والمسلمین جناب آقای جمشیدی مدیرحوزه های علمیه خواهران و بعدهم آقای محمدی صحبت کردند اِ اِ اِ آقای محمدی!! نویسنده ی صرف
ونحومون؟!کلی ذوق کرده بودیم..یکی یکی اسامی را می خواندندبرای تقدیم جوایز..بعدازمراسم نمازجماعتمان به
امامت آیت الله جوادی آملی برگزارشد، من که اصلا باورم نشده بود..وای خدای من چقدر زیبا صحبت می کردندبرای ما!بعدازاون مارو بردن
مسجدجمکران،خدای من یعنی من دارم این چند روزو خواب می بینم!!زیارت نامه برداشتم ویه گوشه ای نشستم وکلی با امامم صحبت
کردم چند دقیقه بعد، طلبه ای که همراهمون اومده بودن (ازاصفهان)کنارم نشستن وبا لبخندی که برلب داشتن روبه من کردن وگفتن
دوست دارم اگراجازه بدید شماره شما را داشته باشم وباهم درارتباط باشیم، منم قبول کردم وشمارمو به ایشون دادم،بعدازاون دیگه کلی
باهم دوست شدیم..وچون سه چهار روزی قم بودیم وجای خالی ما تو صف صبحگاهی حوزمون خیلی احساس می شد وقتی برگشتیم
بچه ها کلی باما روبوسی کردن وتبریک گفتن.. راستی یک لوح تقدیرزیبا هم به مادادند که خیلی سعی کردم پیداش کنم و تو وبلاگم
بزارم ولی پیدا نشد،فقط ازنوشته ی روی جعبه عکس گرفتم..
استاداسامی همه ی طلاب را خواندند، صلوات فرستادیم وحرکت کردیم ….سرعت راننده آنقدر زیاد بودکه یکدفعه دیدیم تو شاهرودیم،
ازماشین پیاده شدیم ..استراحت کردیم.. غذا درست کردیم و..دیگه باید راننده میومد..ماهم وسایلارو جمع کردیم ومنتظرراننده شدیم.. جای
شما سبز،انگورای شاهرود خیلی خوشمزه بودن، بزرگ وشیرین وآبدار…یک ساعتی طول کشید ولی از راننده خبری نشد..اذان مغرب به
گوش می رسید..بچه ها یکی یکی وضو گرفتن ونمازخوندن.. نوبت من ومهدیه وفاطمه شد وضوگرفتیم ورفتیم توفضای سبز،پشت درختی
نمازخوندیم جای شما سبز،کلی با خدا حرف زدیم.. آخیش عجب نمازی بود..همینطور که با حالت تجافی داشتیم جانمازمون رو جمع می
کردیم، اطرافمونو نگاه کردیم دیدیم کسی نیست سه نفری با اون حالت( تجافی) بلند شدیم ..نمی دونستیم چیکارکنیم ..خیلی ترسیده
بودیم ..اِاِاِ چرا کسی نیست؟بچه ها کو؟ وای مگه میشه! بله ما جاموندیم.. ماشین حرکت کرده بود…اشک تو چشامون جمع شده
بود..حالا چیکارکنیم؟تواین شهربزرگ جایی نداریم که بریم!!پولامون اگه تمام شداونوقت چی؟.. همینجورکه داشتیم فکرای عجیب وغریب
می کردیم یه لحظه سرمونو برگردوندیم دیدیم ماشین چندمتری ایستاده بچه ها هم از دست وسروتمام اعضا وجوارح کمک گرفته بودندکه
بگن ما اینجاییم..بیاین سوارشین…ماهم ازترس اینکه نکنه ماشین حرکت کنه کفش به دست،تمام مسیرو پیاده رفتیم..
داشتم تند تند به پیامایی که دوستام می فرستادن جواب می دادم..مرضیه جان امشب حوزه احیاء داره؟..بله ان شاءالله امشب ساعت
11..اصلاحواسم به ساعت نبود..وای 9/5شدبایدبرم..آماده شدم وسریع چادرنمازوسجاده وتسبیح وقرآن ومفاتیح گذاشتم تو کیفم وخودم
رسوندم حوزه.. واردکه شدم حمیده رودیدم روبروداشت حیاط جارومی زد.مریم وفاطمه هم یه گوشه ای هم ظرف هارومی شستن هم
صحبت می کردند..سلام کردم ورفتم تو..یک دو سه نصره هم که تو کل سالن پیچیده بود..داشت دستگاه صدا رو تنظیم می کرد..مرضیه
جان بیااین میزو باهم جابجا کنیم!..رفتم بالا دیدم مهدیه داره راهرو بالایی روجارومی کشید..سلام کردم اما صدای جاروبرقی آنقدر بلندبودکه
مهدیه صدامونمیشنید..اینباربلندترسلام کردم..مهدیه جان سلام علیکم..مهدیه متوجه حضورم شدسریع جارو رو خاموش کرد.. گفتم دیگه
نمیزارم بهش دست بزنی..حالا دیگه نوبت منه..کلی تعارف تا بلاخره موفق شدم..همه چیزآماده بود..ساعت 11شب شده بود ومیهمانان
خدا کم کم داشتند میومدن..کناردر ورودی ایستادم وهرکس می اومد خوش آمد می گفتم واونو به طرف سالن راهنمایی می
کردم..یواشکی هم کفش ها رو مرتب می کردم.. بچه ها ی کوچولو هم داشتند توحیاط بازی می کردن منم حساس که نکنه
بچه ها بیان وکفش هارو جابه جا کنند همونجا پیش کفش ها نشستم..بعدازهردعایی که تمام می شد ازمردم پذیرایی می کردیم..مرضیه
جان! بیا بالا برای پذیرایی..
واماقرآن برسر که من عاشق این لحظه بودم شروع شد..چیکارکنیم.. چیکارنکنیم؟کلی کارهم مونده بود!!وقتی همه ی چراغارو
خاموش کردن من ودوستم ازفرصت استفاده کردیم ویواشکی یه گوشه ای نشستیم وچادرو روخودمون گرفتیم تا کسی متوجه ما نشه آخه
بایدوسایل سحری روهم آماده می کردیم..وازطرفی عاشق قرآن برسر..صدای مداح می اومد:همه باهم بالحسنِ
..بالحسنِ..بالحسن…بالحسنِ..بالحسنِ..بالحسن.من ودوستم کم کم داشتیم وصل می شدیم که این صداروشنیدم:بچه ها
مرضیه ومهدیه روندیدید؟! مریم گفت چرا ایناها! اینجا نشستن… ماهم زیرچادر چیزی نمی گفتیم فکر می کردیم صدای فرشته هاست که
ما رو اون بالا شناسایی کرده بودن.دوباره به بالحسنِ گفتنمون ادامه دادیم باز این صداروشنیدم:مریم مطمئنی مرضیه ومهدیه ان؟!! بله
،خودم دیدم اینجانشستن!
نه مثل اینکه این صدا داره ازپایین میاد…وماهنوز رو زمینیم..هیچی دیگه چادرامونوکشیدیم کنار..دوباره مریم گفت:دیدی گفتم خودشونن
کلی کارداریم بچه ها..دعا که تموم شد بایدسفره ی سحر آماده باشه..
.
.
ومن خدا را در خدمت به میهمانانش احساس کردم..
داشتم مطالب رواق را می خواندم
یک لحظه چشم افتاد به اخبارکوثربلاگ
که درسمت راست رواق قرار داشت
یکی ازتیترهایش این بود:برندگان مسابقه ی عکاسی(طلبه آنلاین)
سریع برروی تیترکلیک کردم
صفحه که بازشد
چشم هایم را بستم ویک نفس عمیق کشیدم
گفتم خدایا یعنی من هم هستم!!
نفراول خانم …
نفردوم خانم..
نفرسوم خانم..
باسرعت آمدم پایین صفحه
ببینم بلاخره من هستم جزاسامی یاخیر
تا اینکه عکس هایم را آن ته دیدم
نفرچهارم وپنجم هم نبودم
نوشته بودندشایسته ی تقدیر..
بازخداراشکرکردم وباخوشحالی خواهرم را صدازدم
مهدیه جان ..مهدیه !بیا ببین اسم من هم هست!!

به این فکر می کردم که چیکارکنم
تا درمسابقه ی عکاسی طلبه آنلاین برنده شوم
دوست داشتم عکس هایی که می گیرم ساده نباشد
لپ تاپ را جابه جا کردم
ومقوایی که درآن نوشته بودم i،m Online
این طرف وآن طرف می بردم
تا صحنه ی زیبایی را بوجود بیاورم
دوستم که کاملا حواسش به من بود
گوشی را ازکیفش بیرون آورد
وازصحنه ای که بوجود آمده بودعکس گرفت..
مرضیه!..من که هنوزآآماده نبودم
اما حیف شد!
کیفیت گوشی پایین بود
وآن عکسی که می خواستم نشد!
بلاخره رسیدیم ومن به همراه لپ تاپ ومقوا وکلی وسایل
که برای مسابقه باخودم آورده بودم
پیاده شدم
نوروصحنه ی آنجا عالی بود
دوستم یک باردیگر عکس گرفت
واحسا س کردم این بار بهتر شد
باورتان میشه
امروزکه باخواهرم رفتیم بیرون
ازکنار چندمغازه می گذشتیم
یکدفعه یه بوی خوشمزه ای پیچید
به خواهرم گفتم
این بو خیلی برام آشناست
بوی یه چیز خوردنی
آها یادم اومد
این بوی همون سمبوسه ای هست
که ما توقم خوردیم
یادش بخیر!
چقدرخوشمزه بود!!
اِ اِ بازکه شروع کردی مرضیه خانم!
استغفرالله..استغفرالله
لعنت برشیطان
لعنت برعمرویزیدوآل سعود
مرحوم شیخ حامدبرنج وخورشت روقاطی نمی کردند
هرکدوم رو جدا گانه می خوردند
می فرمودند:تا نفس لذت نبره..
اون وقت من!
ای خدا چی میشه ماهم به این مقام برسیم!