عبادتگاهم لبریزاست ازشمیمِ سحر….چشمانم بغض کرده است…
،سر بر سجاده نهادم وسواربر کشتی خیال شدم و با طوفان لغزش ها، بادبان ها ی آرمیده ی نفسم را برافراشتم ودراقیانوسی ازعطش پرتاب شدم…شب ورق می خورد ومن درموج های نا امیدی دست وپا می زدم وبه دنبال جرعه ای ازنور….صدای تاریکی ترس را در وجودم تندیس می کرد..له له زنان خودم را به ساحل امید رساندم … غبارِگناه،مژه های خیسم را پوشانده بود….سربه بیابان تنهایی ام نهادم وبا لبان کویری ترک خورده، او را صدا زدم…ناگهان رعدی برقلب زنگارگرفته ام خروشید وباران هدایت شدت گرفت….ومن دوباره ازدرون خاکِ فطرتم سبزشدم …وازچشمه ی ایمان سیراب شدم وبرگ شدم…
نوای اذان ازگلدسته های مسجد،همچون شبنمی روحم را نوازش می کرد…
سرازسجده برداشتم…
سجاده ام خیس بود وسبزتر ازهمیشه….


وازچشمه ی ایمان سیراب شدم وبرگ شدم…
عالی بود عالی ….
نظر از: talabe_nevesht [عضو]

با سلام و احترام
ضمن تشکر
مطلب شما در طلبه نوشت نشریه بر خط درج شد.
موفق باشید.
————-
http://online.whc.ir/article/tag/5718/%D8%B7%D9%84%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA
نظر از: معصومه ورمزیار [بازدید کننده]

سلام علیکم
از متن ادبی بامضمون معنوی شما سپاس
نظر از: حُسنِ حَسَن [عضو]
نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو]
فرم در حال بارگذاری ...