پرهای خیس...
ویرانه های شهر در سکوتی تلخ،اشک شکواءیه سر می دهند ….
ومن غریبانه در کوچه های دلتنگی ،با چادرم یاس پاشی می کنم شهر را…
وبا پرهای خیس در جاده ی بی انتهای شنی در آغوش خاک رها می شوم
و هق هق گره خورده ی دلتنگی ام را نجوا می کنم…
وبا تپه هایش اوج می گیرم تا آسمان…
و بابایم را فریاد می زنم….
منم بابا…منم دختر روزهای جنگ…دختر نخل و آفتاب…دختر ناز بابا..


نظر از: مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر [عضو]

زیباست
فرم در حال بارگذاری ...
سلام و عرض ادب
دوست گلم
شما استعداد بینظیری در عکاسی دارید. (طیب الله)
وچه قدر از واژه ها درست وبجا استفاده میکنید .
وچقدر وبلاگتون منحصر به فرد است…
وخیلی چقدر های دیگر.
در پناه یوسف زهرا سربلند باشید.
نور چشم مادر!