بوی کاغذ کتاب!
فاطمه به گوشه ای ازچادرمادر متوسل شده بود وازمادرمی خواست کنارکتابفروشی توقف کند تا با پول هایی که جمع کرده بود کتاب بخرد.. برعکس خواهرش ریحانه، که هردفعه با دیدن اسباب بازی های رنگارنگ بهانه می گرفت که من فلان اسباب بازی را می خواهم…این بار که آمدم مشهد به مأمن امنش متوسل شدم ودرخواست کردم تا به من هم مثل فاطمه شامه ای بدهد تا بتوانم بوی کاغذ کتاب را از میان تعلقات دنیوی بشنوم وقلب اسیرم را رهایی ببخشم…ناگهان بی اختیار درکنار کتابخانه ی کوچکش توقف کردم،کتاب ادعیه را برداشتم ، کاغذش را بوییدم وبا یک قطره اشک ازاو تشکر کردم…..


فرم در حال بارگذاری ...
سلام قشنگ بود