موضوع: "خاطرات من"
زهرا دوست طلبه ی من! دل نورانی ومصفایی داشت وازکلامش عطرِخدامی بارید! ومن همیشه به او غبطه می خوردم!
همین باعث شد تا من به حمل اولی وذاتی، از رفتارهایش عکس بگیرم وذهنم بشود آلبومی پرازعکس های زهرا!
وقتی عاشقانه به امام زمان(عج)سلام می داد…وقتی با آرامی وضو می گرفت وزیرلب ذکر می گفت..وقتی به موقع سخن می گفت…وقتی سکوت می کرد..نظم خاصی که داشت…همه وهمه را ذهنم ثبت می کردودریک گوشه ای ازآلبوم جایش می داد…ومن ساعت ها می نشستم آلبوم را ورق می زدم ولحظه های قشنگ این ارتباط عاشقانه با عشق(خدا) را مرور وتقلید می کردم…
درسفرزیارتی مان به قم ،بازهمه ی حواسم به زهرا بود..چادر نمازش را برداشت وگوشه ای رابرای عبادت انتخاب کرد وقلب کوچکش را به دریای بی کران معشوقش اتصال داد…
ومن ازدور یواشکی این بار به حمل شایع صناعی با دوربین شخصی خودم، از حالت خالصانه وخاضعانه ی زهرا عکس گرفتم و این بهترین عکس آلبوم من شد…
دوست من یک آیت الله بهجت است

عبادتگاهم لبریزاست ازشمیمِ سحر….چشمانم بغض کرده است…
،سر بر سجاده نهادم وسواربر کشتی خیال شدم و با طوفان لغزش ها، بادبان ها ی آرمیده ی نفسم را برافراشتم ودراقیانوسی ازعطش پرتاب شدم…شب ورق می خورد ومن درموج های نا امیدی دست وپا می زدم وبه دنبال جرعه ای ازنور….صدای تاریکی ترس را در وجودم تندیس می کرد..له له زنان خودم را به ساحل امید رساندم … غبارِگناه،مژه های خیسم را پوشانده بود….سربه بیابان تنهایی ام نهادم وبا لبان کویری ترک خورده، او را صدا زدم…ناگهان رعدی برقلب زنگارگرفته ام خروشید وباران هدایت شدت گرفت….ومن دوباره ازدرون خاکِ فطرتم سبزشدم …وازچشمه ی ایمان سیراب شدم وبرگ شدم…
نوای اذان ازگلدسته های مسجد،همچون شبنمی روحم را نوازش می کرد…
سرازسجده برداشتم…
سجاده ام خیس بود وسبزتر ازهمیشه….

تـورا را به چشمه قسم ، زلالـــــــــم کن!
جــــــــــاری ام کن معبودا!
درسحرهایت ببار برمن…..
بارانی ام کن وسرسبز….
بتاب برمن به وسعت روح های دمیده شده….
بتابــــــــــ ! تورا به اوج آیــــــه ها ….
در روزهای خوبت (رمضان)،تکرارم کن ….
ماهت را تکه تکه کن برایم…..تا با یاقوت های سرخ بخوانمت هنوز….

ساییدن چرخ ها بر روی ریل ، سوهان روحم شده بود.. پرده ی پنجره را کنارزدم وطبیعت را در قاب کوپه مان با بهترین کیفیت نظاره می کردم..
رقص گندم زارها وسبزه های اتوکشیده ی طبیعت، روحم را جلا می داد ..
تسبیح نقره ایم را که بر روی دانه هایش نام الله حک شده بود ازجیب کوچک کیفم برداشتم وخدا را دانه دانه تسبیح گفتم..
دستانم دیگرتوان چرخاندن تسبیح را نداشت، از خستگی باز ایستادند ..چشمانم روی هم قرارگرفت وبه خوابی عمیق فرو رفتم….
ایستگاه آخر بود..باصدای فاطمه بیدارشدم…تند تند ساق دست هایم را مرتب کردم..چادر تا خورده ام را سرکردم ومشغول جابه جا کردن ساک ها شدم…
بچه ها سوار اتوبوس شدند…ازدور خورشید حرم دیده می شد…خورشیدی که به خیابان ها وکوچه پس کوچه های شهر می تابید و ویتامین مهربانی را درقلب ها تزریق می کرد…
در زاویه زاویه ی صحنش قدم گذاشتم …..روشنایی از روزنه ی وجودم می تابید… لنز پنجره ی فولادش بر روی قلب ها زوم می شد وسوژه ها را درشت نمایی می کرد…
خادمی ولیچری را به سمت ضریح هدایت می کرد و ومن نیزبا آن هدایت می شدم…هرچند دقیقه یک بار با چادرم ورمی رفتم وگهگاهی خودم را درتکه های آینه ی حرم می دیدم..
کتاب زیارت را ازقفسه برداشتم وبه گلدسته ی بزرگ کاشی کاری شده ی حرم تکیه دادم ..چشمانم با ورق زدن کتاب ،ورق می خورد واز لوسترها وطاق ها وپنجره های کوچکِ تزئین شده درگوشه های سقفِ حرم، بالا می رفت…. ناگهان خانمی که کنارم نشسته بود مهرش را به من داد ورفت…وحالا من دعوت شده بودم برای یک نماز دورکعتی….چادرگلدارم را سرکردم وبال های قلبم را گشودم وپروازکردم…
آنجا تبادل عشق بود…آنجا حتی نقاره ها با ضربان قلب ها نواخته می شد…
.
.
عکس یادگاری من وبچه ها درحرم مرا دوباره به گذشته پرتاب می کند

واژه را برهم زدم آیه ای تصویر شد
ازمیان دانه ها ذکر علی (ع)تسبیح شد
یک کبوتر ازاتاقم تا حرم پرواز کرد
فاطمه(س) تا آسمان تشییع شد
پهن کردم در دلم سجاده را
چادرم با یاس های مخملی تزئین شد
حلقه های دود وآتش در دوچشمم نقش بست
قطره ی خاکستری برگونه ام ترکیب شد
باتوسل دل را به آسمان گره زدم
وشفاعت تا ابد دردفترم تمدید شد
به قلم خودم
به صفحه ی مانیتور خیره شده بودم ودستم را همزمان با عقربه های ساعت بر روی میز حرکت می دادم وسکوتی که در اتاق حکم فرما بود را برهم زدم…
سنگرمجازی ام خالی بود وحالامن باید کاری می کردم…
واژه های ناقصم را بر روی کاغذ می آوردم وخط خطی می کردم …اطرافم پربود ازکاغذهای مچاله ی خط خطی!
آرام وقرار نداشتم..صندلی ام را ترک کردم ودرفضای کوچک بین میز و دیوار اتاق شروع کردم به قدم زن..
گاهی مداد را با دستانم فشار می دادم وگاهی رهایش می کردم..
وهرلحظه مصمم تر که من باید کاری کنم..ایمیلم راچک کردم…دوستم ازفرزند شهید مصاحبه گرفته بودوحالا من باید فایل های صوتی را یکی یکی گوش می دادم ومی نوشتم…
تند تند وباشوق کشاب های کمدم را بازوبسته می کردم وبه دنبال قلم ودفتر می گشتم …گاهی صوت را به عقب برمی گرداندم…وگاهی هدفون را با دستانم جابه جا میکردم… وبا حساسیت کلمات را که هرکدام سندی ازتاریخ بود را در دفترم ثبت می کردم…
وحالا فرزند شهید ازشهادتش می گفت..
امام خمینی(ره) پدرم شهیدقنوتی را عمادالاعلام خطاب می کرد.. به جرم انتشار نامه های امام (ره) حکم اعدامش را صادر کرده بودن، عراقی ها به پدرم می گفتندخمینی… می خواستند کارش را یکسره کنند..پدرم را اسیرکردند وفریاد می زدند اسرنا الخمینی..اسرنا الخمینی…
ومن چشمانم بی اختیارباران گرفت…کاغذم خیس شده بود…ومدادم دیگرچیزی نمی نوشت..
وبعد یک عراقی از کنار دیوار خیلی با سرعت دوید به سمت پدرم و سرنیزه ی کِلاش را که سرنیزه ی تیزی هم بود از کمرشهید کشید و به پیشانی شهید ضربه زد.
عراقی ها دوباره عمامه ی شیخ را برداشتند و هِلهِله و فریاد و شادی که قَتَلنَا الخُمِینِی، قَتَلنَا الخُمِینِی…
ومن دیگرچیزی نمی فهمیدم…چشمانم را درآغوش گرفتم …وبغض هایم را رها کردم…صدای هلهله وشادی دشمن هنوز درگوشم بود…نه…نه…دیگر نمی خواهم صدایی بشنوم…پرده ی اتاقم را کنار زدم وآفتاب را تنفس کردم..
من باید انتقامم را ازدشمن می گرفتم…حالا دیگر مهمات بود وسنگرمجازی ام خالی نبود…دکمه های کیبورد را می فشردم وتند تند کلمات را تایپ می کردم…باموس ماشه ی قلمم را کشیدم ونوشته ها یم را با نام عملیات قهرمان کربلای خرمشهر به سمت دشمن پرتاپ کردم…دیگر صدای هلهله وشادی نمی آمد..
وشهید در قاب عکس اتاقم به من لبخند می زد…
در مسیرشوش تا فکه،یکی فرج می خواند.. یکی اشک می ریخت.. یکی شعرشهادت را زمزمه می کرد.. من هم به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم وچشمانم را روی هم گذاشتم تا شاید حالم کمی بهترشود…
چشمانم را بازکردم مات ومبهوت به اطرافم نگاه کردم …آری اینجا رملستان عشق بود..اینجاه قدم گاه مادرم زهراست(سلام الله علیها)
اینجا قتلگاه است..طلاب خاکی ترازهمیشه قدم در وادی مقدس گذاشتند..همه جا خشک وسوزان بود..از رمل هاوشن ها به سختی عبور کردیم
…بچه ها ازگوشه ها وصحنه های مختلف فکه عکس می گرفتند ..وکلی درتنظیم دوربین وانتخاب صحنه حساسیت به خرج می دادند… دل کندن ازفکه سخت بود… یکی یک مشت خاک برمی داشت.. یکی یک تکه سیم خاردار ویکی چفیه اش را متبرک می کرد.. من هم همچنان کنجکاو ومتحیر، آسمان وزمینِ فکه را زیرو رو می کردم…..ناگهان اتاق کوچکی توجهم را جلب کرد..نسیم خنکی ازپنجره ی کوچکش می وزید..کنجکاوتر شدم…ازپنجره به بیرون نگاه کردم..وای خدای من انگار که به سمت آسمانِ بهشت باز می شد… نسیم خنکی بر صورتم می وزید..نفس عمیقی کشیدم و چشمانم شروع به باریدن کرد..صدای قدم های دشمن ….نزدیک ونزدیک تر می شد…بچه های آسمان عملیات را آغاز کردند..کیشششش الو الو کربلای دو….کیششش…کربلای دو به گوشم…ناگهان صدای انفجار شنیده شد وبی سیم از دستانش رها شد…کیشششش کربلای دو صدامو داری؟… دیگرصدایی شنیده نمی شد…تانک ها به کانال ها نزدیک شده بودند..بچه ها خودشان را به آرپی جی رساندند.. اما دیگرگلوله ای نمانده بود…ازبی سیم صدای عقبگرد شنیده شد.. عقب نشینی کنید…برگردید…دشمن مارا محاصره کرده….اما بچه ها همچنان مقاومت می کردند…آن طرف سنگر رزمنده ای بوداما صورتش نبود…ازپلاکش دشت شقایق می رویید…بوی اقاقی آسمان را معطرکرده بود…درحال چیدن شقایقی بودم که ناگهان با صدای نرگس به خودآمدم…مرضیه جان بچه ها دارن برمی گردن ..چند دقیقه دیگه ماشین حرکت می کنه…نه…نه ..اما من نمی خواهم برگردم.. من می خواهم مقاومت کنم…می خواهم با چادرم عملیات جدیدی بسازم..
من از دشت شقایق سهمی دارم
این هم قاب تزئینی من…… تقدیم به رهبرم(مدظله العالی)

شب پرازاسترس امتحان فرا رسید.. تا نیمه های شب بیداربودم، اما حساسیت پدر به روشنایی هنگام خواب باعث شد که من هم خاموش کنم وادامه را بگذارم برای صبح…بلاخره صبح شد … من به صداهای اطراف خیلی حساس بودم وکافی بود کمترین صدایی بشنوم آنوقت تمرکزم را ازدست می دهم ودیگر درس را یاد نمی گیرم..به همین دلیل صبح ها را بیشتردوست داشتم، چون پرازسکوت وآرامش بود…ومن می توانستم با آرامش خاصی درس ها را مرور کنم…آخیش چه سکوتی!!…ازاین سکوت استفاده کردم وتند تند درس ها را مرور کردم..
ناگهان جیرجیرکی که درحیاطمان بود شروع کرد به آوازخواندن..بدون هیچ توقفی!
ومن هرلحظه حساس تر…وای خدای من !حالا چه جوری درس بخونم…او آواز می خواند ومن اشک می ریختم…….پدرم متوجه گریه ی من شدوگفت:بابا چرا گریه می کنی؟ گفتم:صدای جیرجیرک نمیزاره که درس بخونم…پدرم خندیدوگفت: اینقدر حساس نشوبابا! اینجوری داری به خودت تلقین می کنی.. اهمیت نده به صداش…
اما من همچنان اشک می ریختم چون واقعا نمی توانستم با صدای جیرجیرک درسم را بخوانم…پدرم دید مسئله جدی است گفت: تا برم سراغ این جیرجیرک.. میخوام ببینم چرا نمیزاره دخترم درسشو بخونه؟!.. .اما جالب اینجا بود که هیچ اثری از جیرجیرک نبود فقط صدایش شنیده می شد..
من هم که دیدم فایده ای ندارد، با ناراحتی رفتم که امتحان بدهم..بعدکه برگشتم پدرم گفت:بابا ازوقتی که رفتی جیرجیرکم دیگه آوازنخوند..
من
پدر
جیرجیرک